دیگراز سلامم نمیچکد قطره های تازگی،آنقدر پرشدم ازهمین تازه هاوچشمهای بازم که خسته ام میکند بیانشان یانوشتن همین ها که دستم پیش میرودوجوهرسیاهم که کد میگذارد برایشان.
سلام نمیکنم ،ازین اداها که درود میفرستند هم خوشم نمیآید.
مینویسم پیش از اینها در سررسیدهای مانده ی سالهای پیش با تمام خاطراتشان وصفحه های خجالتی که لام تا کام از گذشته ها نمیگویندهرچند...
تنها رابطه ی بی واسطه با خودم همین خودکارست وسررسید،همین بی واسطگی وعریانی با حقیقت خودم با وجودم که میگذرد هر لحظه از من با گذر سنگین ثانیه ها از صفحه ی ساعت دیواری خانه مان..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر