۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

و بعد

آفتاب است

ومن دلخوش به سایه ای که در قایم باشک به دادم میرسد

اما

وقتی برف میبارد

نه آفتابی دارم ونه سایه ای

دیگر باکه بازی کنم؟

ازکه پنهان شوم

ناچارم یخ بزنم و آرام

بی سایه

ازروی درختهای نارنج سر بخورم..

مثل کلافی بازمیشوم،درمیروم ازهرچه قلاب ودستهایی که مرا به زور نزدیک میکنند به چیزهایی که دورم ازشان ونباید باشنددر نزدیکیم..


میچرخیدی

درست مثل فرفره


بارنگهای همیشگی ات

تنها


روی زمین،

میان بادها

چرخها

سرگردان


کوزهءکوچک آبی ام!