۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

در این سال...

بودن این روزها را چه بخواهم و چه نه،هستم چه بودنم دراین روزها؛چه بودن این روزها در من..
هوس عجیبی به تصویر  ،نه از خودم، وبه صدا ،نه به صدای خودم،هنوز نگهم می دارد،حتی به شوق می آورد،می دواند،می خنداند ،به افکار احمقانه سوق می دهد،کتاب را ورق می زند،نگاه می کند،گوش می دهد و زندگی می آورد انگار..
زنده ماندن بدون خاطرات،بدون عیب ها،بدون ویژگی هایم،همۀ چیزهایی که نبودن خودشان را نمی پذیرفتند، و نه نبودن مرا می خواستند ونه جاودانه بودنم را بی آنکه خودشان هم با من باشند....

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

روزهای باد..

امروز پراز دستهاییم که نای هیچ کلمه ای را ندارند

پر از بادبادکهای بی دستاویز

پرازبادهایی که همیشه ناگاه میوزند

من بادمیشوم

باتمام کلمه های روی تنم


امادور،دورمیشوم از نگاهت...

راه میشوم،حرکت میشوم...

تمام رو به زیر سایه ام غلتیدم در ایستگاه،

وقتی صدای سوت قطار هرگز نیامد

این تنها کاری بود که توانش را داشتم..

سلام

دیگراز سلامم نمیچکد قطره های تازگی،آنقدر پرشدم ازهمین تازه هاوچشمهای بازم که خسته ام میکند بیانشان یانوشتن همین ها که دستم پیش میرودوجوهرسیاهم که کد میگذارد برایشان.

سلام نمیکنم ،ازین اداها که درود میفرستند هم خوشم نمیآید.

مینویسم پیش از اینها در سررسیدهای مانده ی سالهای پیش با تمام خاطراتشان وصفحه های خجالتی که لام تا کام از گذشته ها نمیگویندهرچند...


تنها رابطه ی بی واسطه با خودم همین خودکارست وسررسید،همین بی واسطگی وعریانی با حقیقت خودم با وجودم که میگذرد هر لحظه از من با گذر سنگین ثانیه ها از صفحه ی ساعت دیواری خانه مان..



وحالا مینویسم برای این صفحه

این روزهای من..

نبودنی های همیشه ناگزیر


شانه های مرا فراموش کنید

نمیخواهم باور کنم

مانده های نفسم را

در دویدن بی دریغم...

...

سقوط

بی قله

برتمام چیزها که دوستشان داری

وشانس دیگرندیدنشان...

باد...

سنگ فرشهایی که سقوط میکنند

به عمق زمین..


من میخواستم بلندباشم وریشه دار


وثانیه ها سنگین بودند...