احساس میکنم
شادی هایم ترک خو رده است،
وقتی توبا لب های بیابان گردت
به من لبخند میزنی...
امروز پراز دستهاییم که نای هیچ کلمه ای را ندارند
پر از بادبادکهای بی دستاویز
پرازبادهایی که همیشه ناگاه میوزند
من بادمیشوم
باتمام کلمه های روی تنم
امادور،دورمیشوم از نگاهت...
تمام رو به زیر سایه ام غلتیدم در ایستگاه،
وقتی صدای سوت قطار هرگز نیامد
این تنها کاری بود که توانش را داشتم..
دیگراز سلامم نمیچکد قطره های تازگی،آنقدر پرشدم ازهمین تازه هاوچشمهای بازم که خسته ام میکند بیانشان یانوشتن همین ها که دستم پیش میرودوجوهرسیاهم که کد میگذارد برایشان.
سلام نمیکنم ،ازین اداها که درود میفرستند هم خوشم نمیآید.
مینویسم پیش از اینها در سررسیدهای مانده ی سالهای پیش با تمام خاطراتشان وصفحه های خجالتی که لام تا کام از گذشته ها نمیگویندهرچند...
تنها رابطه ی بی واسطه با خودم همین خودکارست وسررسید،همین بی واسطگی وعریانی با حقیقت خودم با وجودم که میگذرد هر لحظه از من با گذر سنگین ثانیه ها از صفحه ی ساعت دیواری خانه مان..
نبودنی های همیشه ناگزیر
شانه های مرا فراموش کنید
نمیخواهم باور کنم
مانده های نفسم را
در دویدن بی دریغم...سنگ فرشهایی که سقوط میکنند
به عمق زمین..
من میخواستم بلندباشم وریشه دار
وثانیه ها سنگین بودند...