دیروز احساس کردم دارم لحظه های تکراری رو تجربه میکنم،لحظه هایی مشابه و یا عین لحظه هایی خاص در گذشته ،شاید زمان بچگی هام....
گویا تازه به حرف اومده بودم و یه روز تمام، همش میگفتم:ولاشک.. ، ولاشک... بابای منم که کمی لفظ قلم صحبت میکنه به گمونش من یاد گرفتم و این عبارت عربی رو دارم تکرار میکنم و کلی خوشحال میشه..
عبارت غریبیه.عبارتی که نیست ، لحظه های من نیست،من نیستم اصلا.
البته من اونروزا منظورم لواشک بود .من لواشک میخواسم. من اشتباه کردم،اما گویا اشتباه عالمانه ای کرده بودم.. والبته کسی نفهمید من چی میخوام. الآن ،چه عالمانه و چه جاهلانه ، نمیتونم این عبارتو بگم.صدام میلرزه و یه لحن مزخرف چرتی میگیرم که خودم اوقم میگیره...
این عبارت غریب هنوزمنو میترسونه و نفسم بسته بندی میشه انگار..
چه اشتباهات عالمانه ای که آدم رو دور میکنه از دل خواسته هاش...
گویا تازه به حرف اومده بودم و یه روز تمام، همش میگفتم:ولاشک.. ، ولاشک... بابای منم که کمی لفظ قلم صحبت میکنه به گمونش من یاد گرفتم و این عبارت عربی رو دارم تکرار میکنم و کلی خوشحال میشه..
عبارت غریبیه.عبارتی که نیست ، لحظه های من نیست،من نیستم اصلا.
البته من اونروزا منظورم لواشک بود .من لواشک میخواسم. من اشتباه کردم،اما گویا اشتباه عالمانه ای کرده بودم.. والبته کسی نفهمید من چی میخوام. الآن ،چه عالمانه و چه جاهلانه ، نمیتونم این عبارتو بگم.صدام میلرزه و یه لحن مزخرف چرتی میگیرم که خودم اوقم میگیره...
این عبارت غریب هنوزمنو میترسونه و نفسم بسته بندی میشه انگار..
چه اشتباهات عالمانه ای که آدم رو دور میکنه از دل خواسته هاش...