۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

ساکت کنار اشک

           می بینم تواز من سقوط می کنی...

۵ نظر:

تيبا گفت...

انيس س س س... فكر مي كنم كلا بايد نبود :)) بهتره

شایان گفت...

بعضی مواقع تمام زندگی مقابل چشمات رژه میره و تو فکر می کنی که داری خواب می بینی ... روزها و هفته ها ... لحظه ها و ثانیه ها ... و تو می فهمی که چقدر از نوشتن این همه لحظاتی که دوست داشتی غافل بودی و چقدر از دیدن زیبایی ها خسته و چقدر از آرامش فراری ... همین الان که این نوشته رو دارم برات می نویسم علت خاصی براش ندارم و یا اصلا چه نیازی به نوشتن علت و دلیل تراشی... اینجا صفحه هایی برای همدردیه؟... روزنوشته ها رو یکی یکی می خونم ... بعضی هاش رو می فهمم و بعضی های دیگه اش رو واقعا حس نمی کنم که قطعا مشکل از احساس منه اما می خونمشون یا گوشه ای یادداشت می کنم برای لحظه هایی که فراموش کنم همه چیز رو تا شاید اینها بازگشتی باشه برای خیلی چیزها ... " هوس عجیبی به تصویر،نه از خودم، و به صدا، نه به صدای خودم، هنوز نگهم می دارد ، حتی به شوق .... " این جمله ملموس ترین و قابل درک ترین بخشی از وجودت بود که کاملا حس کردم و لطافت اش می تونه برای لحظه های زیادی زیرزبانم باشه ... و تصویر تمام چیزی هست که آدمی حس می کند... و برای
عنوان نوشته ی " این روزهای من ... "
... فقط فکر می کنم به چیزی که نمی خوای باور کنی نیاز خواهی داشت ...
حس کردم خیلی از چیزها رو ...
منتظر نوشته های بعدی ات هستم ...
پاینده باشی و سربلند

مریم وحیدمنش گفت...

دخترم این قدر غمگین مباش...دنیا ارزش ندارد...

ssss گفت...

خیلی خیلی قشنگه...

از کافه داران تهران گفت...

تو ببری یا پیچیده بر بالای خود تاکی؟